تبليغاتX
نورعرش

نورعرش

جایی برای نشر صوفیانه های ادبی

اناالحق

با پیر در زمان

گشوده زبان انالحق

سر باخته

           هجر خریده

سودای بتی حیران اسم ذات

آمیخته با سلوک

در جشن مرگ خویش

فریاد می کشد

پیمانه پر کنید

در خلوت شهود

دیریست با بضاعت او

لنگان رسیده ایم

تا قله ی فنا

 دیروز در طلب

آواز می رسید

پیوسته نام دوست

آهسته نام دوست

رقصنده در سماع

بیند به چشم دل

سیمای صبح صاف

در متن یک غزل

آواز سر دهد

از لا به لا مکان

بی پرده

لخت لخت

فارغ ز هر حجاب

با بوسه های عشق

در جذبه ی وجود

که اینک حرامیان

من اسم اعظمم.

 

شعر از رضا بهادر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

موی بتان

تا سلسله موي بتان را يله كردند                          ابنائ  بشر  را  همه در سلسله كردند

بردند ز اسرار خبر بر سر بازار                               ما را  چو  عراقي  علم  غائله  كردند

پيران خرد  رشته تدبير گسستند                         خود را نگران بر سر اين مسئله كردند

از  تافته ي  بافته ي  فلسفه گور                        بس قصه نوشتند و بسي  حروله كردند

از جعل حديث و خبر ياوه سرايي                       بسيار  نشستند   بسي   ولوله    كردند

آنانكه  طلبكار خداييد   خود آييد                        كين  قوم  شما  را  ورق  باطله  كردند

بيرون ز شما نيست بجوييد بجوييد                     رندان سفراز خويش بدين مرحله كردند

با بال وپرعشق و مددخواستن از پير                   اين فاصله را يك شبه بي فاصله كردند

تا طاهري ازفرط جنون گم نكندراه                    او  را  به  رسن  بسته اين قافله كردند

شعر از محمد حسين طاهري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

فتنه

 

سالها پیش نشریه وزین دنیای سخن مصرعی با این مضمون:

( فتنه انگیز تر از چشم تو پیدا نشود) را از شاعری متخلص به آتش به مسابقه گذاشت که خوانندگان غزلی بر پایه این مصرع بسرایند .من نیز بسته به بضاعت خود شعری سروده و فرستادم . البته دیگر  این نشریه تا مدتی منتشر نشد ودیگر خبری هم از نتیجه مسابقه نشد .حال آن غزل را در اینجا می آورم:

 

فتنه  انگیزتر ازچشم  تو پیدا نشود

                بی نگاهت دل عاشق که مداوا نشود

ما مریض و به نگاهت نگرانیم هنوز

               دل ما  بی هنر چشم  تو شیدا  نشود

خودبگومن به کجا رد توپیدا کنمی 

                   دیدن  داس مه نو که به هرجا نشود

نه امینی که دلم پیش تومن گربدهم 

                هیچ جای دگرش این همه یغما  نشود

گرچه عاشق کشدی آن دل بیرحم تودوست 

               من مطیعم که جزاین عشق هویدانشود

دل پر شکوه من چشم  پر از فتنه  تو   

                   سببی  سازدراین معرکه دعوا نشود

مطلعی ز(آتش )باقی همه از(عرش) عجب

               ارکه( دنیای سخن) غرق تماشا  نشود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

خیال من و تو

 

ای  وجود  تو   مایه  هستی                     بی تو  نبود  جز  تهی دستی

با تو از هر چه هست  بالایم                         بی  وجود  تو  کیستم ؟ لایم

 در جهانی که هست پیچا پیچ                       اول و  آخرم  تویی  من  هیچ

   بپذیر این سخن که من گیجم                       بی توای هستیم کم از هیچم

این خیال من وتو خوابی بود                          هرچه غیرازتوچون سرابی بود

 من چه گویم که برترازسخنی                       فارغ ازحرف و صوت وشعر منی

 به که لب  را ببندم  از گفتار                          که تویی هرچه هست من پندار

(از دیوان نوربخش)

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

شاه نعمت الله ولی کرمانی و نقد حافظ

گر معنی  تنزیل بداند حافظ       تنزیل به عشق دل بخواندحافظ

اوکرد نزول و ما ترقی کردیم        تحقیق  کجا چنین تواند حافظ       

 جناب شاه نعمت الله ولی دوشنبه 14 ربیع الاول 731 هجری متولد شده و در

 پنجشنبه 23 رجب 834 هجری در کرمان خرقه تهی کرده.

اوحدود 104 سال عمر نمود و احیاگر تصوف در ایران است و از سن 60 سالگی به

سرودن شعر پرداخته ودیوان اشعارش مشتمل بر 14000 بیت است و 106 رساله نیز

 دارد.و اما حافظ که چندان نیاز به معرفی ندارد در سال 715 هجری متولد و در سال

 791هجری در سن تقریبی 76 سالگی خرقه تهی کرده.

سیر و سلوک حافظ  و وابستگیش به سلسله ای خاص همچون زندگی شخصی اش

 و البته همچون شعرش راز گونه است.

ورود شاه نعمت الله به شیراز وآغاز سرایش شعر توسط جنابش مقارن بوده با چند

 سالی بعد از در گذشت حافظ و انتشار بیش از بیش اشعارش و در واقع ملاقاتی بین

 آندو صورت نگرفته ولی معاصر یکدیگر بودند و شاه که چند سالی بعد از مرگ حافظ با

 اشعار او مواجه میشود اشعار او را نقد کرده و به نحوی جواب گفته و البته نقد شاه

به  حافظ در سیر و سلوک اوست و نه در ادبیات.

اینک نمونه هایی از این مقوله:

1-   حافظ میفرماید:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند       آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم  نهفته  به  ز طبیبان مدعی         باشد که از خزانه غیبش  دوا کنند

جناب شاه برای اینکه خود را به طرفداران حافظ معرفی نماید میفرماید:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم       صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

ای طالبان ای طالبان کحال ملک حکمتم       من کور مادر زاد را در یک نظر بینا کنم

2-   حافظ میفرماید:

بی معرفت مباش که در من مزید عشق       اهل نظر معامله با آشنا کنند

شاه میفرماید:در طریقت بی معرفتی همان بیگانه و آشنا دیدن است و برای ما بیگانه

 ای نیست:

ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم       بیگانه را یک نفسی آشنا کنیم

3-   حافظ میفرماید:

حالی درون پرده بسی فتنه میرود       تا آن زمان که پرده بر افتد چه ها کنیم

شاه میفرماید: پرده ای جز صورت خیالی من و ما در کار نیست و فتنه دیدن دیدن از

فتنه جویی ماست اکنون که گرفتار صورتیم چنینیم  بنگر که اگر  از صورت برهیم چه ها کنیم:

در حبس صورتیم و چنین شاد و خرمیم       بنگر که در سرا چه معنی چه ها کنیم

4-   حافظ میفرماید:

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست       آن به که کار خود به عنایت رها کنند

شاه میفرماید:حسن عاقبت در رندی است و بیگانگی از ماسوی الله کار خود را  به

عنایت رها کردن در مذهب رندان  صلاح اندیشی و طریق هشیاری است:

رندان لاابالی و مستان سرخشیم       هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم

5-   حافظ میفرماید:

معشوقه چون حجاب ز رخ بر نمی کشد       هرکس حکایتی به تصور چرا کنند

شاه میفرماید:معشوق از رخ نقاب بر میکشد به شرط آنکه سالک از هر دو جهان

پنهان شود این است که ما پیوسته او را میبینیم و گوش به عاقل نمیدهیم:

آمدند از لا مکان کای سید آخر زمان       پنهان شوازهردو جهان تا برتو خود پیدا کنم

6-   حافظ میفرماید:

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان       خیر نهان  برای  رضای  خدا کنند

شاه میفرماید:آنکه حاسد را میبیند هنوز گرفتار خود است و خود بین خدا رانبیند:

از خود برا و در صف اصحاب ماخرام       تا سیدانه روی دلت  با خدا کنیم

موج  محیط  گوهر  دریای  عزتیم           ما میل دل به آب و گل آخرچرا کنیم

7-   در آخر غزل حافظ میفرماید:

حافظ دوام وصل میسر نمیشود       شاهان کم التفات به حال گدا کنند

دربیت فوق بعضی منظور از شاهان را شاه نعمت الله تعبیر کرده اند در صورتی که اولا

 کلمه شاهان جمع است ثانیا کسی که خود را گدا میبیند اگر نظرش از لحاظ پیر

 طریقت بوده شاه را یکی باید ببیند و گدای طریقت را شایسته نیست در خانه چندین

شاه گدایی کند واین خلاف اصول طریقت میباشد(سر همانجا نه که باده خورده

 ای).در اینجا باید گفت حافظ میگوید همان طور که شاهان ظاهر به حال گدایان کمتر

 التفات میکنند و توجه همیشگی ندارند مقام وصل که اتصال توجه حق به بنده است

 بر دوام میسر نیست و قبض و بسط در کار است اما این بیت را هم در همان بیت

 فوق جناب شاه جواب گفته میفرماید:تا تویی تو باقی است دوام وصل میسر نشود و

 اگر تو نباشی  همیشه اوست ووصال بر دوام است:

از خود برآ و در صف اصحاب ما خرام       تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم.

(برگرفته از کتاب زندگی و آثار شاه نعمت الله ولی کرمانی اثر دکتر جواد نوربخش)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

دریا

قطره گشتم سوی دریا راه ده برمن چو رودی

من  همه  ما و منم  تو منبع  لطفی و جودی

قطره گشتم سوی دریا درمسیرم سنگ بسیار

من ز هر منزل گذشتم پای و دستگیرم توبودی

قطره گشتم سوی دریا  رهروان دیدم فراوان

من زهر سالک شنیدم بر شب تارش تو نوری

قطره گشتم سوی دریا عشق توعقل ازسرم برد

گرچه دنبالت دویدم   لیک صیادم  تو بودی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

ادبیات صوفیانه یا صوفیانه های ادبی؟!

(صوفیانه های ادبی) اصطلاحی نو وکلیدی میباشد که در صورت پرداختن به آن بجای اصطلاح : ادبیات صوفیانه میتواند منشا شتاب چشمگیری در غنی تر شدن و به روز شدن حوزه های تصوف نظری و ادبیات  گردد.

از آنجا که بعد از تحقیق و برسی استفاده از این اصطلاح(صوفیانه های ادبی) را تا قبل از کاربرد آن توسط این فقیر رایج ندیدم لازم میبینم توضیحاتی درباره این اصطلاح بنویسم:

صوفیانه های ادبی تفاوتهایی با ادبیات صوفیانه دارد به این قرار:

اول : ادبیات صوفیانه غالبا به نوشته های کلاسیکی گفته میشود که متعلق به صوفیان برجسته قرنهای گذشته است که آثارشان نقطه عطفی برای ادبیات فارسی شده.ولی صوفیانه های ادبی هم شامل آن آثار وهم شامل آثار معاصر و به روز است که بعضا در حال تولید است که گویی سهوا یا عمدا به آن توجهی نمیشود تا حتما از تاریخ نگارش آنها چند صد سال بگذرد و آنگاه درباره آن نوشته و نگارنده اش در قالب ادبیات صوفیانه بحث شود!

دوم : در برخورد با اصطلاح ادبیات صوفیانه نخست در ذهن خواننده یک مطلب ادبی جلوه میکند و سپس یک مضمون صوفیانه ولی صوفیانه های ادبی ابتدا یک مضمون صوفیانه را تداعی میکند و آنگاه یک مطلب ادبی.

سوم : صوفیانه های ادبی علاوه بر مضمون تصوف باید دارای برجستگی ادبی هم باشند پس در هر دو حوزه یعنی تصوف و ادبیات قابل تامل هستند و استفاده از این اصطلاح میتواند مطالب تئوری درتصوف و همچنین ادبیات را به روز کرده و گسترش فراوانی دهد و به هر دو حوزه خدمت بیشتری کند.

 
چهارم : از تمامی عزیزانی که در این باب مطلبی ونقدی دارند خواهشمندم با این فقیر همفکری کرده و به ارائه مطلب بپردازند تا این مهم مهجور نماند و منشا برکاتی گردد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

تقابل آرای دکارت. کامو و مشیری

دکارت میگویید:من فکر میکنم پس هستم

کامو میگویید:من طغیان میکنم پس هستم

فریدون مشیری میگویید:مهر میورزیم پس هستیم

دکارت جمله اش را با من شروع میکندوبعد اصل را بر عقل میگذارد و فکر کردن

 خودش را دلیل بودنش میداند

او با آوردن من در ابتدای جمله  برای خود قبل از هر کس وجود و اهمیت قائل

 میشودوسپس بر مبنای عقل خود فکرش رادلیل بر وجودش بیان میکند تا شاید

 باورکنیم!

کامو هم با من شروع میکند و همان روش را دارد اما بجای عقل نفس خود را مبنا

 قرار میدهد و طغیانش را دلیل بودنش میداند

اما مشیری:

 اولا : جمله را با مهر شروع میکند و نه با من .

دوما : من نمیاورد بلکه ما می آورد وخود را با دیگران جمع میبندد ومبنای بودنش را بر

 دل میگذارد و مهر ورزی به یکدیگر را اعتبار وجود و بودن میداند که

 مهر از دل است

 و طغیان از نفس و فکر از عقل.

پس میگوید :

جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است

جنگل شب تا سحر تن تشنه در بار ان

خیال انگیز

ما به قدر جام چشمان خود از افسون این خمخانه سرمستیم

در من این احساس:

مهر می ورزیم پس هستیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

شیرین دهنان

در نظر بازی ما بیخبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگرایشان دانند

عاقلان نقطه  پرگار وجودند ولی

عشق داند که دراین دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده  و این قوم  خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به  گرو نستانند

وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد

که درآن آیینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین  مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد  کار

ورنه مستوری ومستی همه کس نتوانند

گر بنزهتگه ارواح  برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قران خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی بگرو نستانند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  | 

شعر امروز

شعر امروز مثل خيلي از چيزهاي ديگرمان دچار افراط و تفريط است. يكسري از شاعران به شعرهاي كلاسيك قديمي با همان مضامين و واژگان قديمي دل داده‌اند و يكسري از شعرا و غيرشاعران نيز هر پريشان‌گويي را بدون بررسي مسائل فني و دانشي شعر به چاپ مي‌رسانند، البته گروه دوم امروزه بيشتر هستند و متأسفانه امروزه ديده مي‌شود اين قبيل اشعار نشانه روشنفكري شده و عده‌اي مي‌خوانند و به خود تلقين مي‌كنند كه چه عالي است ولي اگر از آنها بپرسي توضيحي برايش ندارند.

چه خوب است كه به سنت در ادبيات سياليت بدهيم و آن را از قالب خشك و مرده درآوريم؛ كاري كه برخي از شاعران جوان در غزل مي‌كنند و از طرفي مدرنيسم را بپذيريم و البته هر ادا و اطواري را به حساب مدرنيسم نگذاريم. در واقع شعر خوب به واژه نو يا قديمي نيست به قالب قصيده يا نيمايي نيز نيست، نيما فقط خواست چهارچوب را بشكند و دست را باز بگذارد و به قول خودش خنده‌دار است كه وقتي مي‌خواهي يك حرفي را بزني چون قافيه مناسب پيدا نمي‌كني يك حرف ديگر مي‌زني! ولي نيما نگفته لازم نيست دانش شعر داشته باشي. چنانچه از آثار او (مثل كتاب ارزش احساسات) برمي‌آيد او از بهترين شعرشناسان قرن اخير بوده و اصولاً عاملي كه باعث شده نيما بتواند در مقابل شعر استوار و پربار كهن فارسي شعر نو يا نيمايي را مستقر كند همين وقوف او به دقايق شكل‌گيري شعر بوده. اهميت حافظ و سپهري به پريشاني آنها نبوده به دانش آنها بوده. بسياري ازعرفا همان حرف حافظ را زده‌اند اما (كيفيت گفتن) او را متمايز كرده. مهم است كه چه مي‌خواهي بگويي. مهم است كه بگويي ولي مهمتر است كه چطور بگويي.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عرش  |